تبليغاتX
بیت آخر







آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



مد امروز

مد امروز

این روزا رو مد گشتن یا خوش پوشی با برهنگی اشتباه گرفته میشه آنچنان  تو برخی از شهرای بزرگ دوگانگی شدیدی  درپوشش افراد به وجود اومده ...

گاهی احسا س می کنم ادم توخونه بمونه وبیرون نیاد خیلی بهتره چون بعد از چند وقت که میای بیرون ومیری مثلا تو یه پارک یه چیزایی میبینی که بیشتر به جای زیبایی خنده دار هستند برخی از افراد یه چیزایی  می پوشن که خودشون از پوشیدن اون خجالت میکشن ولی فقط به خاطر اینکه مد شده و اگه نپوشن از جامعه عقب می مونن .

جوونای امروز بالباساشون خودشونو به هوس بازا عرضه میکنن جز اون چی گیرشون میاد همیشه این سوال  از خودم میپرسم مثلا یه خانم بد حجاب وقتی  یه نفر نگاش میکنه چی  فکر میکنه که اون دوستش داره یا میگه چه خوش تیپه یا عاشق قیافش میشه نه... اون روزی صد تا مثل تو رو دید میزنه اگه ابراز علاقه هم میکه به ده تا مثل تو هم همینو میگه مطمئن باش اگه عاشق تیپ وقیافه اندام تو شده تو این دنیای بزرگ از تو قشنگ ترو بهترشم هست...

بعضی از لباسای این روزا واقعا عجیبا مثلا تازگی ها پسرا تو یکی از دستاشون ساق زنونه میکنن چند وقت پیش به یه پارک تو شیراز رفته بودیم و دیدم همه جوونا اکثرا یه ساق دست کردن دستشون انگار لباس فرم مدرسه یا تازگی ها جنس لباس خانما از پارچه های نرم وبیریخت وبدن نماییه که تا دیروز مردم واسه رویه بالشت خجالت میکشیدن این نوع پارچه رو بخرن  جدا جامعه ما داره رو به چه سویی میره من نمیگم خودم خیلی مومنم ولی از این که با فرهنگ و سلیقه خودم دور باشم و تابع فرهنگ غرب باشم متنفرم ...

در بعضی از اماکن در شهرهای بزرگ اصلا آدم ها با ظاهر معمولی نمیتونن برن آن چنان بد جور نگاشون میکنن که انگار یه شاخ رو سرشونه یکی از دوستام که خیلی کارش درسته تعریف میکرد میگفت که رفته بودن بازار میخواسته کیف بخره وارد یه مغازه میشن که چند تا خانم بد حجابم اون جا بودن خلاصه کلی وای میستن تا چونه زدن همراه با شوخی اون خانما تموم بشه بعد که نوبت اینا میشه مغازه داره چنان بد برخورد میکنه بد جواب میده که انگار .... بگذریم.

 

نظر یادتون نره


نويسنده: فرزانه قره زاده مورخ: چهارشنبه 29 خرداد1387 در ساعت: 9:3
|+|



دبیرستان

سلام

امروز یه روز غم انگیز بود روز آخر دبیرستان روز جدا شدن از بچه ها بعد از سه سال با این مدرسه با این کلاسای تاریک خداحافظی کردیم دیگه با قانون و نظم نمینویسم چون دلتنگم درسته که از دست امتحانای مستمر هر روزی از دست سختگیری هر روزی راحت شدیم ولی...

دلم تنگ میشم واسه اون شیشه های شکسته کلاس واسه لوله بخاری که کنده بودیمش واسه بخاری زوار در رفته که چند ماه از دی اکسید کربنش هر روز سردرد داشتیم واسه شیطنتهای دبیرستان واسه پنجره کلاس که به جای در از اون رفت امد میکردیم  واسه بچه ها که تک تکشون تکن واسه چونه زدن سر امتحان  وواسه تو هم کلاسی کت آخر دیگه نمیبینمش ...

تو چه حالتی چه عشقی                    توگناه سرنوشتی

توتموم حس آخر                            توهمونی که نوشتی

روی نیمکتای آخر                         باغرور یه حرف آخر

ولی من تورو سرشتم                      بی غرور تو سرنوشتم

توکه چشمات مثل ماهه                    جنس موهات ازشبامه

بوی تو بهار نارنج                         اسم تو بادردوبارنج

روی لبهام شب و روزه                   داره جز اسم تو روزه

این گناه تو چی بوده                       عاشق پاک توبوده

چه قده سخت جدایی                        شایدم بشم فدایی

توی این روزای آخر                      همکلاسی حرف آخر

حس من یه حس عشقه                     توهم هستی یه فرشته

 

تقدیم به اون که هیچ وقت اینارو نمیخونه یه همکلاسی...

خدا چرا ما به یه چیزایی عادت میکنیم چرا با دور شدن از یه چیزایی  خرد میشیم...

کاش جای این نقطه ها...یه چیزی داشتم مینوشتم...

کت آخری کاش لااقل یه عکس یادگاری ازت داشتم تا به قول این شعره که مجید خراطان میخونه

خدانگهدار

خدانگهدار عزیزم                           اما نمیشه باورم

توی چشام نگاه نکن                        این لحظه های آخرم

آخه چه طور دلم بیاد                       چشاتو گریون ببینم

میرم ولی اینو بدون                        چشم انتظارت میشینم

میرم ولی گریه نکن                        بزار از عشقت بمیرم

شاید تواوج بی کسی                       با عکسات آروم بگیرم

میرم ولی بدون  یکی                      خیلی تورو دوست داره

یکی که با دوری تو                        سر به بیابون میزاره

خدانگهدار عزیزم...          

حالا..

میدونم کسی منو دوست نداره چه ساده بود

میدونم شعرای من همش یه بچه بازی بود

                        ***

میدونم گناه من نگاه به چشم شیطونت

شایدم فراموشم شه چون همش یه بازی بود

                        ***

                                                    قره زاده

نه فراموش نمیشه کاش ....

واقعا هم شاید این شعرا بچه بازی باشه چون  تو یه وبلاگ یکی دیگه شعر منو با اسم یه نفر دیگه درج کرده بودن  

چند روز برنده های مسابقات شعرو اعلام کردن من نبودم همش شعرای نو رو برنده کرده بودن من هم تصمیم گرفتم از این به بعد بی قافیه بنویسم یکی از دوستام میگه وقتی بزرگ شدی میفهمی که آدما حوصله خوندن شعرو ندارن آره اون درست میگه آدما امروزه حوصله شعر خوندن ندارن با احساس هم کاری ندارن ولی  میدونن چه جور باید دل یه آدمو بشکنن میخوام بنویسم همیشه مینویسم ولی امروز فرق میکنه ...

یه سوال ؟؟؟!!

میدونم ربطی به حرفای بالا نداره من خودم تاریخ رو خیلی دوست دارم ولی به نظر شما یه دانش آموز رشته تجربی چرا باید یه تارخ 220 صفحه ای همراه نام 80 یا  90 تانخست وزیرو از حفظ کنه ؟ حتما میگید باید با تاریخ ایران آشنا شه ولی  تاریخ ایران با دونستن نام چند صد تا نخست وزیر که هرکدوم یه بلایی سر سرنوشت ایران اوردن تموم نمیشه  ...

یه جمله خوشکل از دکتر علی شریعتی

خدایا به متعصبان ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب ببخش...

خیلی معنی داره جدا اگه کسی این جمله رو قشنگ هضم کنه زندگیش تکون میخوره ....

 

و مامان ...

مامان  میخوام بگم خیلی تکی با نمکی دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم...

ببخشید

 

نظر بدید


نويسنده: فرزانه قره زاده مورخ: شنبه 28 اردیبهشت1387 در ساعت: 8:53
|+|



انفجار در کانون رهپویان وصال شیراز

 

انفجار در کانون رهپویان وصال شیراز

در روز شنبه شب 24/1/87 در ساعت 21:30 در کانون رهپویان واقع در خیابان زرهی درشیراز انفجاری رخ داد که منجر

به زخمی شدن وشهید شدن بسیاری ازحضار در آن جلسه شد به گزارش خبرگزاری ها تعداد800نفر در این حسینیه حضور داشتند.

 سعی میکنم عکس یا فیلمای این واقعه رادر وبلاگ بزارم .

 

 


نويسنده: فرزانه قره زاده مورخ: دوشنبه 26 فروردین1387 در ساعت: 8:8
|+|



امام علی وژنتیک

ژنتیک وامام علی

در زمان امام علی تاجری که مرگش نزدیک بود ومال فراوانی داشت اما فرزندش کوچک بود ونمیتوانست مال خود را به پسرش واگذار کند به همین دلیل آن را به یکی از دوستان کاسبش سپرد و گفت: زمانی که پسرم بزرگ شد به او میگویم که نزد تو بیاید و تو مال را به او بده . زمان سپری شد و فرزند وی بزرگ شد نزد کاسب آمد ومال را طلب کرد کاسب خندید و گفت من این مال را به تو نمیدهم زیرا جز تو مردان دیگری نیز نزد من آمدند و خود را فرزند آن تاجر معرفی کردند ومال را طلب کرده حال من از کجا بدانم که کدام یک از شما پسر او هستید؟پسر نیز که ناامید شده بود نزد امام علی رفت وماجرا را بازگو کرد امام علی نزد آن کاسب رفت وفرمودند که تمام مدعیان را بخواهند و همچنین یک تکه از استخوان آن مرد را از قبرش خارج کرده و بیاورند همه چیز حاظر شد امام علی تکه استخوان را جلوی بینی تمام مدعیان آورد وزمانی که به جلوی بینی پسر واقعی آن مرد آورد بینی او خون آمد وباردیگر تکرار کردند باز از بینی همان پسر خون آمد وفرمودند این همان پسر است و مال را به او دادند.

امروزه در علم ژنتیک ثابت شده استخوان پوسیده پدر باعث خونریزی بینی فرزند او میشود وامام علی 1400سال پیش از این علم که اکنون در قرن 21 کشف شده بهرمند بودند.


نويسنده: فرزانه قره زاده مورخ: دوشنبه 26 فروردین1387 در ساعت: 8:2
|+|



ماهی گلی

عید شما مبارک

                                               ماهی گلی

چقده ماهی گلی عاشق دریاست               جون میده درراه معشوق بی کم وکاست

دوباره عیدهوباز تو حوض خونه             جون میده ماهی گلی بی هربهونه

قصه زندگیشون خیلی عجیبه                    مثل عاشقی که از معشوق بریده

زندگی سخته واسش تو تنگ ماهی             چون تو دریابوده باورش نمیشه

از غم ماهی گلی میشکنه شیشه                چون که عیدیش مرگه باورش نمی شه

روی پولکهای قرمزش نوشته                  چرا سرنوشت ما این جور سرشته

توی چشمای سیاه رنگ ماهی                 چرا صیاد نمی خونه رنگ سیاهی

آره رفتی ماهی جون اما می دونم             توی چشم خوشکلت غم رو می خونم   

 

 


نويسنده: فرزانه قره زاده مورخ: دوشنبه 12 فروردین1387 در ساعت: 11:25
|+|



شعر

چله نشینی

ای دلم مستی واز حال خودت بیگانه ای             مستی ارچه دور از پیمانه ومیخانه ای

بوی می مستت کند رسوای هر دو خانه ای             خانه ات ویرانه است اند جهان آواره ای

چل شب از ایزد گرفتی جان واز قرآن نمو              بعد چل شب گوییا فرزانه فرزانه ای

وای بر من بعد چل شب باز من عاشق شدم              دین خود را بر هوا دادم زخود فارغ شدم

مثل ماری  در بیابان بر خودم پیچک زدم               داد بر فرزانه گفتم بر خودم لعنت زدم

کاش درویشی بدم در مسجد پروردگار                تا نمیدیدم به پیچ زلف او بی اختیار

چل شب از ایزد گرفتم روح وازخود چرک و بار           یک شبه آلوده گشتم بدتراز صدسال کار


نويسنده: فرزانه قره زاده مورخ: دوشنبه 27 اسفند1386 در ساعت: 8:52
|+|



حکایت

داستان،خوراک خدا،پوشاک خدا وکار خداچیه
درزمانهای قدیم پادشاهی برای امتحان وزیرش این سوالات را از ش کرد و40 روز برای پیدا کردن جوابش فرصت داد
روزای اول خیلی جدی نبود وکم کم هرچه میگذشت واو جواب راپیدا نمی کرد نگران تر می شد تاینکه 38 روز گذشت وجواب بدرد بخوری پیدا نکرد
سر به بیابان گذاشت و...
در بیابان چوپانی را دید باهم هم سفره شدندو...
چوپان دید رفیقش(وزیر)غمی دارد از او پرسید ،ابتدا تفره رفت ولی داستان را نقل کرد
باشنیدن ان سوالات چوپان گفت:همین
وزیر گفت مگر جوابش را می دانی
گفت بله خیلی هم راحت است ،وزیر گفت پس بگو ،چوپان گفت:خوراک خدا غم بندگانش است،پوشاک خدا ستر(پوشاندن عیب وگناه)بندگانش است
گفت کار خدا چیست گفت همین دو جواب برای پادشاه کافیست
وزیر با شادمانی برگشت و جواب را به پادشاه گفت ،پادشاه هم به وزیر احسنت
گفت و...بعدگفت چه کسی این جواب ها را به تو داد ... هرچه خواست تفره رود پادشاه نپذیرفت ووزیر مجبور به جواب شد
چوپان را اوردند پادشاه دستور داد لباس وزیر را بیرون اورند وبرتن چوپان کردند و وزیر شد نوکر چوپان...
چند روز گذشت نوکر (وزیر سابق)به وزیر (چوپان سابق)گفت رفیق راستی نگفتی کار خدا چیست؟
وزیر(چوپان سابق)تبسمی کرد وگفت هنوز نفهمیده ای؟
کار خدا اینست من را تو کند وتو را من کند

داستان"نجسترین نجاسات"
پادشاهی به وزیرش برای یافتن جواب این سوال40روز مهلت داد
37روز گذشت جوابی نیافت سر به بیابان گذاشت و...
در انجا با چوپانی دوست شد و...
چوپان گفت من جواب سوالت را می دانم ولی شرط دارد
گفت هرچه هست می پذ یرم
گفت شرط من خیلی سخت است
گفت می پذیرم گفت:باید به اندازه 2تا انگشت از مدفوع مرا بخوری
گفت هرچه پول مقام و...بخواهی به تو میدهم
گفت نه شرط ان همین است و بس
به ناچار پذیرفت ،چوپان رفت ومقداری مدفوع کرد وبعد صدا زد بیا
وزیر 2انگشت از مدفوع چوپان را بر داشت وتا نزدیک دهان که اورد بخورد ،چوپان دست وزیر را گرفت وگفت من انقدر هم نامرد نیستم می خواستم بدانم که اینکار را میکنی یا نه؟
بعد گفت جواب تو همین است "طمع"
به خاطر حفظ لباس وزارتت راضی شدی مدفوع انسانی را بخوری


نويسنده: فرزانه قره زاده مورخ: دوشنبه 6 اسفند1386 در ساعت: 9:59
|+|



شیخ عطار نیشابوری

حکایت شیخ صنعان و دختر ترسایی

شیخ صنعان بزرگ زمان خویش بود(درایمان به خدا)هر صفت نیکو که نام میبردی در او وجود داشت وحدود پنجاه بار به زیارت خانه کعبه رفته بود.روزی خواب دید که بت پرست شده و آن مقامات معنوی را از دست داده با خود گفت:خداوندا تعبیر این خواب چیست ؟من میمیرم اگر ایمان خود را از دست دهم .به همین دلیل با جمعی از مریدان به سوی مکه راه افتادندتا ایمان خود را قوی تر سازند از قضا در راه دختری را دید که از زیبایی چیزی کم نداشت اما خداپرست نبود وایمانی نداشت وشیخ یک دل نه صد دل عاشق او گشت .وبه قول شاعر:

شیخ ایمان داد ترسایی گزید                عافیت بفروخت ورسوایی خرید

خلاصه روز وشب فکر و ذکر شیخ  آن دختر شد دوستان شیخ به هر دری زدند تا شیخ را به عقل آورند نشد که نشد.

بالاخره شیخ صنعان نزد آن دختر رفت و راز دل با او گفت. دختر در جواب گفت :تو وقت مرگت است تو را چه به عاشق شدن ولی پس از اسرار دختر برای او شروطی  گذاشت:

هرکه او همرنگ یار خویش نیست***عشق او جز رنگ وبویی بیش نیست

شیخ گفت هر چه تو گویی همان درست است .دختر گفت شراب بنوش و کافر شو وقرآن رابسوزان شیخ که عقلش را با دل از دست داده بود تمام آن کارها را کرد و نزد دختر آمد .

دختر ترسایی گفت :بدون پول وطلا زندگی ممکن نیست …شیخ در جواب گفت :من که چیزی ندارم شرط خود را عوض کن.دختر گفت باید سالی را خوکچرانی کنی و او مشغول خوک چرانی شد.در اینجا چه خوش گفت عطار نیشابوری که اگر هر کدام از ما درون خود را جستجو کنیم هزاران خوک رامیابیم .

خلاصه دوستان شیخ پریشان وناراحت بودند و با مشورت با عابدی تصمیم گرفتند برای بهبودی حال شیخ چهله نشینی کنند .شب چهلم حضرت محمد به خواب یکی ازآنان آمدبه او گفت  یار شما با یک توبه میتواند برگردد .

دوستان نزد شیخ رفتند و موضوع را بازگو کردندو پس از مدتی شیخ توبه کرد .

روزی به شیخ خبر رساندند که دختر ترسایی به سبب خوابی که دیده  پریشان گشته رویش زرد شده وخاک بر سر خود میریزد شیخ به بالین دختر رفت .دختر به خاطر کارهایش از او عذر خواست وگفت :میخواهم اسلام بیاورم و به کمک شیخ اسلام آورد اما:

این بگفت وآن ماه دست از جان فشاند***نیم جانی داشت بر جانان فشاند

وجان به جان آفرین تسلیم کرد.

واما دوستان با دل وهوس(خوک درون وجود)باید جنگید.

برگرفته از دیوان منطق الطیر

 


نويسنده: فرزانه قره زاده مورخ: دوشنبه 6 اسفند1386 در ساعت: 9:55
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir