سلام خیلی وقت بودواسه وبلاگ چیزی ننوشته بودم راستش کنکور قبول شدم با یه رتبه خوب اما آپ امروزم دیگه درمورد کنکور نیست...
راستش دیشب خواب یه خاطره بد رودیدم دبیرستان که بودم تویه مدرسه ای که کم از زندان نداشت درس می خوندم اکثربچه های اونجا عقده ای بودن سال سوم که بودم یه دومی بودکه خیلی عقده ای بوداولیای مدرسه هم خیلی بهش اهمیت میدادند این بودکه اون احساس میکرد واقعا یه چیزی شده راستش یه دکتری میگفت همه ما از بچگی یه عقده هایی داریم خب بنابراین ماهم داشتیم ولی مال اون شدید بود...بگذریم هرزمانی که یه مراسمی تومدرسه بوداون اجازه نمیداد دست کسی به میکروفن برسه راستش یه روزی من تصمیم گرفتم یه بار تویه برنامه مجری بشم احساس کردم بایدجلوآدم های این تیپی وایسیم (البته این دبیرستان بزرگترین دبیرستان شیرازهست ونزدیک به 800نفرسالانه دانش آموز داره)خلاصه رفتم تا ازمعلم پرورشی اجازه گرفتم که این کارو کنم که سرکار خانم سرشارازعقده سر رسیدند ویک بحث محترمانه بین ما سرگرفت وبعد با اصرار اون احمق حاضرشدم 2نفره اجراکنیم اما ازفکرشوم اون خبرنداشتم گفت تواول اجرا کن بعد من میام خلاصه مارفتیم خوب اجرا کردیم تا اینکه اون از راه رسیدوازته سالن رسیدوگفت کی به شما گفت بیاین اینجااجراکنید وبعد درگوش من گفت نمایشه همون موقع تودلم بهش گفتم نمایش بخورتوسرت دخترعقده ای خلاصه اون روزباهم تموم کردیم ولی کلی اعتمادبه نفس منو گرفت واین بودخاطره تلخ من به امید روزی که این افراد دارای سرطان اعتمادبنفس توسط همان سرطان ریشه کن شوند.آمین یارب العالمین
بی مقدمه بالاخره 2ساعت پیش کنکور دادم تموم شد آره کنکورتجربی؟!
نمیدونم چی بگم ولی از یه طرف خوشحالم که یک سال زجر بدون هیچ سرگرمی تفریح تموم شد از یه طرف یه احساس خیلی ناجور که توصیفش سخته کنکور88تجربی تو 10سال اخیرنادربود اینو من نمیگم ولی من حداقل از80تا87 رونزدیک چندبارزده بودم هیچ کدوم اینجور نبود.اگریه نفر به طور تصادف ازوبلاگ من ردشدو اینوخوند وموافق بودبا حرفم لطفانظربذاره تانظرتون روتووبلاگ بذارهم تالااقل یه مرهمی باشه واسه درد کنکوریای88راستش امسال به خاطر شلوغی ها وتظاهرات حوزه ها بی نهایت خلوت بود من شخصافکرمیکنم واسه این بوده که یه تعداد زیاد آدم یه جا جمع نشن تو حوزه ای که من آزمون داشتم شایدحداکثر180تا200نفر بودند ولی بعداز آزمون اکثرا داشتندگریه می کردند جز خودم خوب امتحان ندادم ولی اینو قبل ازآزمون واسه خودم حل کرده بودم اگر واسه من سخت باشه به این معنی نیس که فقط من بد امتحان دادم واسه همه سخته بوده
ولی چه واسه خودم چه واسه همه که یه احساس بدی دارند دنیا تموم نشده هنوزکنکور آزاد مونده بالاخره آزاد که یه چیزی میاریم راستش من خودم هرچیقبول شم میرم دیگه نمیتونم یه سال دیگه جون بکنم.
امروز یه نظرتوقسمت کامنتهام بودکه خیلی برام خوشحال کننده بود واسه تشکروعذر خواهی اونو میذارم تو وبلاگ.
توسط:پازارلیک آرکاداشینیز
سلام فرزانه خانم. اينجا نبودم به وبلاگم سر زدین و با درج نظر نشون دادين انده وبلاگ نويسی هستين. بيشتر مطالب وبلاگتون رو خوندم و لذت بردم. دستتون درد نكنه. درست در اول همين مطلب "يك مشت مطلب با حال" يك جمله به زبان تركی نوشتين، بهتون تبريك ميگم، با اينكه ترك نيستين تونستين اين جمله را تقريبا درست بنويسين. در جمله بعدی "به خدا قسم من ترك نيستم" يه زره اشكال داره طوری نوشتين انگار ترك بودن يه جوريه! میتونين بنويسين: "اين جمله را يكی از دوستان تركم از فارسی به تركی ترجمه كرده است" همه میفهمن كه شما ترك نيستين و لازم نيست قسم بخورين. من يك تركم و به ترك بودن خودم هم افتخار میكنم. چندين سال است در تركيه كار میكنم و تركها كشور به مراتب پيشرفتهتر از كشور ما دارند. همين امروز آلمان اجازه داد تركها بدون ويزا به آلمان بروند كاش يك روز ايرانيان نيز چنين حقی بدست بياورند. بهر حال من ديگه وبلاگ را آپ نخواهم كرد شايد كه اصلا جمعش كنم. برای همين نه لينكتون كردم و نه ازتون میخوام كه لينكم كنيد. برای موفقيت در كنكور الآن كه ساعت 1:43 دقيقه صبحه يك لحظه تايپو قطع كردم و رو به قبله گفتم "آللاه فرزانه خانيمين كنكوردا قبول اولماغين سندن ايستييرم، آمين" دعاتون كردم، اونم نقد! ديگه عرض قابلی نيست. كنكور تنها راه موفقيت نيست! و به تعداد انسانهای روی زمين راه هست برای رسيدن به خدا! بيردن نه غدر تز به واغ اولدی! پيروز، موفق و سربلند باشی!
سلام نه بابا به خدا من ترک نیستم این جمله روفارسیشو یکی ز دوستام همیشه میگفت منم ازیکی ازدوستام که ترک بود خواستم واسم به ترکی ترجمش کنه ؟!
خب بگذریم .چه خبرا؟ یکی دو ماهی میشه آپ جدید نداشتم راستش استرس کنکور اومده سراغم ولی نظراتونو هرروز میخونم دم همتون گرم روزی 40تا نظر معرکست ولی بابا من مثل بعضی از وبلاگ نویسها نیستم که اعتمادبه نفس کاذب دارن درسته وبلاگم مالی نیست ولی ازبچگی (دوم راهنمایی) وبلاگ مینوشتم تا الان که …
ولی منظورم اینه که من بیننده های دائم ندارم .یه مشت چرند مینویسم دلم خوش باشه که اگه وقت داشتم کنکوری نبودم خیلی بهتر کارمیکردم. راستش پیش یک (پیش دانشگاهی) خیلی خوب گذشت ولی پیش دورو متاسفانه معلم
هامون چپ کردن بابا اول سال واسه تبلیغ آموزشگاه شون چه کارا که میکردن ولی الان دبیر فیزیکمون آقای … زنگای اول که میاد یکی باید 5دقیقه یکبار بگه آقای….تا بیدار شه بعدهم واسه خودش یه پوستر اندازه قد خودش2و3متری میشه چاپ کرده زیرش نوشته فیزیک را بدون فرمول یاد بگیرید آقا نمیگم معلم بدیه اول سال سقوط آزاد آنچنان درس داد که هنوز تو کفش موندم خیلی توپ بود چون دیدم که معلمان واسه سقوط آزاد چند ملیون فرمول میدن ولی متاسفانه ایشون با فیزیک کلاسیک میونه خوبی دارن فکر کنم هم دوره نیوتن ارشمیدس…باشن ولی با فیزیک نو میونه خوبی ندارن مثل انیشتین …بقیه درسها کمی از این درس ندارن راستی یادم رفت بگم بعد از اندی سال بلاخره یکی ازشعرای ما مقام آورد
.
.
.
خب این همه حرف زدم درعوض وا ستون یه چند تا داستان توپ دارم
با این داستان خیلی حال کردم
مرگ – بهشت – جهنم
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازهبان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم."
دروازه بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بنوشيد."
- اسب و سگم هم تشنهاند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنهايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند و گفت:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! "
- كاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك کنند، همانجا ميمانند...
ایول واقعا داستان با حالی بود یادتون به من افتاد خب میدونید مثل من کمه؟!
این داستانه هم خیلی قشنگه ولی شما زیاد بهش توجه نکنید آخر داستان میگم چرا؟
سدومانع
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل
مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تٿاوت از
كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد
. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر
نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار
داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن
سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي
تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد
دلایلی که نباد به داستان توجه شود
1-این روزا کی پول رو واسه یه آزمایش میزاره زیر سنگ
2-دیگه سکه طلا اون قدر با ارزشه که تو افسانه ها هم یه بسته طلا با هم یه جا وجود نداره
3- تو این وقتی که نشستی این سنگو هل میدی دوستات10 تاتست ازتو بیشترمیزنن
4-ممکنه زیر سنگ به جای طلا موجودات گزنده باشند....وهزاران دلیل دیگه
و این هم آخرین داستان که خیلی رو من تاثیر گذاشت ؟
ابلیس
مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود ابلیس را دید که با انواع طناب ها به دورش در گذر است . کنجکاو شد و پرسید:ای ابلیس این طناب ها برای چیست؟ جواب داد برای اسارت آدمیزاد. طناب های نازک برای افراد ضعیف النفس وسست ایمان و طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت وگفت:این ها را هم انسان های با ایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشته اند پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند. مرد گفت :طناب من کدام است ؟ ابلیس گفت: اگر کمکم کنی تا این طناب های پاره را گره بزنم خطا ی تو را به حساب دیگران می گذارم. مرد قبول کرد.ابلیس خنده کنان گفت: عجب با این ریسمان ها ی پاره هم میشود انسان هلایی چون تورا به بندگی گرفت! راستی! طناب ما کدام است؟
راستش بعضی موقع ها بدون طناب هم میشه گول خورد گاهی خودبه دنبال ابلیس میرویم